هوای ابری ، نم باران ، روز های بعد از خودت.
پیر مرد ، پیراهن چروکش را با دستش صاف می کرد . راه به جایی نمی برد اما دلش خوش بود .
باران تازه قطع شده بود . بعد از یک شروع طوفانی و سیل آسا ، بند آمده بود و ابر های تیره آرام آرام و با احتیاط کنار می رفتند . احتمالا از خصوصیات بهار است.
پیر مرد ، لبه جدول نشته بود و با خودش چیزی زمزمه می کرد . پیراهنش را صاف می کرد .
گفتم : پدر جان ، زمین خیسه ! خیس میشیا .
حتی به خودش زحمت نداد تا به من نگاه کند .
دقایقی کنارش نشستم . به زمزمه اش گوش دادم...
......................................................................................
متن بالا فقط شرح حال یک روز در شهر بود !
چیزی داستانانی یا معنایی درونش نهفته نبود ، فقط این که آخر سر، من با اینکه زمین خیس بود کنار پیرمرد نشستم .
احساس دلنشینی به من دست داد .
....................................................................................
شاعر میگه : مسافرا که برن / قطار می مونه !
راس می گه دیگه !
مسافرا میان ، بعدش هم میرن . این وسط همیشه سر قطار و حتی هواپیما بی کلاه می مونه !
حالا ماشین بحثش فرق می کنه که الان حوصله توضیح ندارم !
البته هستند وسایل نقلیه دیگر مثل : بالون ، هاورکرافت ، زیر دریایی ، کشتی ، سفینه ، ترن هوایی ! و ...
اما این وسط ، قطار یک حالت نوستالوژیک خیلی خاصی دارد . که اصلا قابل وصف نیست و فقط باید تجربه بشه ...
مثلا ، وقتی از قطار پیاده میشین ، به حالت غمگین و دلسرد قطار نگاه کنید ، خودتان عمق مطلب رو می گیرید !
....................................................................................
شب عید !
روز عید !
ظهر عید !
بعد از ظهر عید !
نصف شب عید !
کله سحر عید !
سرِ شب عید !
خلاصه عید...