درباره نویسنده
ا.م
فکر کن زندگی همین باشد ! فکر کن آنقدر بزرگ شده ای که به تاریخ هم بپیوندی...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ا.م
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • هنر ، به زور ؟!
  • فروغ ...
  • چیز میز "شمارش نشده "
  • سنگ
  • چیز میز 8 یا 9 !
  • چیز میز 7 یا 8 !
  • چیز میز "خاص"
  • مقدمه ای بر بوف کور "صادق هدایت"
  • مرد
  • بهار
  • چیز میز 6
  • چیز میز 5
  • چیز میز 4
  • چیز میز 4
  • چیز میز 3
  • چیز میز 2
  • دستنویس صادق هدایت + عکس
  • زرافه
  • فانوس
  • روزانه 1
  • خاطرات
  • غمی غمناک
  • گل
  • آوای خسته
  • جشن طبیعت
  • قاصدک
  • جوانک
  • زبان نگاه
  • ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج )
  • سمت دریا بودیم
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٥٤)
  • داستان کوتاه (۳٠)
  • عشق (۱۱)
  • شعر نو (۱٠)
  • چیز میز (۸)
  • دست نویس (٦)
  • داستان (٥)
  • بیوگرافی (۱)
  • پدر (۱)
  • مولانا (۱)
  • رمضان (۱)
  • روزانه (۱)
  • نوروز (۱)
  • صادق هدایت (۱)
  • سیب (۱)
  • شهریار (۱)
  • هوشنگ ابتهاج (۱)
  • گیتار (۱)
  • فرانسیس تارگا (۱)
  • هاسایه (۱)
  • گریه (۱)
  • انسان (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
دوستان من
  • کافه عشق
  • فرشته عاشق
  • اخبار خودرو
  • سکوت بی پایان
  • دختری از جنس خاک
  • عشق دوطرفه
  • یک عاشق ایرانی
  • اردوگاه خری
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



عکس ,نوجوان,پاتوق
تنها نویسنده
برداشت و استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با ذکر منبع بلامانع است.
هنر ، به زور ؟!
نویسنده: ا.م - ۱۳٩۱/٢/۱۳

وقتی افراد و یا هنرمندان بزرگی بوده اند و هستند که حرف دلت را می زنند ، دیگر چه نیاز به اظهار نظر های روشنفکر مآبانه درباره احساسات درونی ؟ دیگر چه نیاز برای زور زدن و دست آخر هیچ  چیز نشدن و به هیچ جایی نرسیدن !؟

به هر حال ، نوشتن نیازیست که در وجود بعضی ها نهفته است و به نوبه خود آزار هم می دهد.

 

"در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد..."            (صادق هدایت)

نظرات ()



فروغ ...
نویسنده: ا.م - ۱۳٩۱/٢/٤

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطائی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

نظرات ()



چیز میز "شمارش نشده "
نویسنده: ا.م - ۱۳٩۱/۱/٢۸

کاغذ های سیاه شده ، کیف مدرسه ، مداد هایی که ته آنها یا مثل سرشان است و یا جویده شده ، خستگی ، تکلیف ، بد و بیراه و غرولند های همیشگی ...

همه این ها شیرین می شود . صبر کنید ، فقط چند سال صبر کنید !

تازه کجاش رو دیدین !

.........................................................

امروز خود جناب دبیر هم از این که وقت نمی گذرد به خنده آمد ! چه لحظات و بسی لبخند های شیرینی .

........................................................

کتابخانه صوتی !

نمونه ای از رواج یافتن فرهنگ ..... در جامعه !

من نمی دونم ، امثال نیما و غیره چی میشن ؟ همون مردایی که توصیه زیاد به خوندن می کردن ، اما یادم نمیاد توصیه به گوش کردن کرده باشن !

به هرحال ، همینه که هست . چون نه مردم می خونن و نه گوش می دن و نه درست میبینن .

نظرات ()



سنگ
نویسنده: ا.م - ۱۳٩۱/۱/٢٢

 

سنگی می گریست . مردم بی خیال از کنارش گذر می کردند .

سنگ، کسی را نمی رنجاند ؛

سنگ، به نگاهی لبریز از محبت نیاز داشت

سنگ، از کسی بدی نمی گفت

سنگ، کینه به دل نداشت

سنگ، به درد دل ها گوش می داد ، بی آنکه دردی از خود بگوید

سنگ، تمام تهمت های ناروا به خود را با فروتنی پذیرفت ، ودلش شکست ، تا شاید روزی ، کسی بگوید :

دل انسان ها ،

 ای کاش از سنگ بود...

نظرات ()



چیز میز 8 یا 9 !
نویسنده: ا.م - ۱۳٩۱/۱/٦

چاردیواری ها حالت را به هم می زنند !

ترسناک ترینشان هم دیوار های اتاقت که شب ها مثل خوره به جان تو و رویاهایت می افتند.

انگار که برای روزهای سخت ، روزهای پریشانی و دلهره ، خلق شده اند . لعنت به هر چه مهندس و معمار ... اگر واقعا قصدشان ساخت این مکان های سرد و نمورِ روحی بوده است .

.............................................

آوایی به گوش می رسد .

خیلی دوردست . مانند نوای غریب ویولون وقتی هوا بارانی است. از همان باران های پاییزی که روح در تن اجسام و موجودات باقی نمی گذارد . باران مرگ .

...........................................

در هوایی سرد ، زیر سایه ابر های پاییزی .

زنی سبز پوش چون پادشاهی از دروازه ای چوب کاری شده ، قدم بر باغ بی برگ گذاشت.

گام هایش را آهسته و شمرده بر می داشت تا به انتهای باغ رسید.

.........................................

صبح رسید ؛ وقایع دیروز تکراری نیستند ولی تکرار شدنی.

نظرات ()



چیز میز 7 یا 8 !
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

هوای ابری ، نم باران ، روز های بعد از خودت.

پیر مرد ، پیراهن چروکش را با دستش صاف می کرد . راه  به جایی نمی برد اما دلش خوش بود .

باران تازه قطع شده بود . بعد از یک شروع طوفانی و سیل آسا ، بند آمده بود و ابر های تیره آرام آرام و با احتیاط کنار می رفتند . احتمالا از خصوصیات بهار است.

پیر مرد ، لبه جدول  نشته بود و با خودش چیزی زمزمه می کرد . پیراهنش را صاف می کرد .

گفتم : پدر جان ، زمین خیسه ! خیس میشیا .

حتی به خودش زحمت نداد تا به من نگاه کند .

دقایقی کنارش نشستم . به زمزمه اش گوش دادم...

......................................................................................

متن بالا فقط شرح حال یک روز در شهر بود !

چیزی داستانانی یا معنایی درونش نهفته نبود ، فقط این که آخر سر، من با اینکه زمین خیس بود کنار پیرمرد نشستم .

احساس دلنشینی به من دست داد .

....................................................................................

شاعر میگه : مسافرا که برن / قطار می مونه !

راس می گه دیگه !

مسافرا میان ، بعدش هم میرن . این وسط همیشه سر قطار و حتی هواپیما بی کلاه می مونه !

حالا ماشین بحثش فرق می کنه که الان حوصله توضیح ندارم !

البته هستند وسایل نقلیه دیگر مثل : بالون ، هاورکرافت ، زیر دریایی ، کشتی ، سفینه ،  ترن هوایی ! و ...

اما این وسط ، قطار یک حالت نوستالوژیک خیلی خاصی دارد . که اصلا قابل وصف نیست و فقط باید تجربه بشه ...

مثلا ، وقتی از قطار پیاده میشین ، به حالت غمگین و دلسرد قطار نگاه کنید ، خودتان عمق مطلب رو می گیرید !

....................................................................................

شب عید !

روز عید !

ظهر عید !

بعد از ظهر عید !

نصف شب عید !

کله سحر عید !

سرِ شب عید !

خلاصه عید...

نظرات ()



چیز میز "خاص"
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

در زندگی همه ی انسان ها لحظه هایی با طعم "توت فرنگی" وجود دارد . اگر اکنون متوجه منظور نشدید ، برای این است که این چنین لحظه هایی را تجربه نکردید . ولی همانطور که اشاره شد حتما برای شما اتفاق می افتد یا چه می دانم ، نمی افتد !

مهم این است که در سال های آینده این جمله به نقل از دکتر شریعتی ، همه جا بر سر زبان ها می افتد در صورتی که بنده ی حقیر گوینده اش بودم . و این هم خودش نوعی تراژدی به حساب می آید .

و من آن روز را انتظار می کشم ؛ حتی روزی که نباشم... !

......................................................

میری  رو یه صندلی میشینی . عصبی.

همه نیگات می کنن . انتظار دارن یه کاری انجام بدی ، بعدا متوجه میشی که باید براشون آهنگ بزنی. تودلت میگی : خب چرا اینا خودشون آهنگ نمی زنن ؟!

جوابی به ذهنت نمیرسه . بعدا می فهمی چون بلد نیستن و تو بلدی . به خودت خیلی آروم تر از دفعه قبل میگی : خب پس اگه قرار باشه هر کاری اونا بلد نیستن تو براشون انجام بدی که نمیشه . جوابی نیست...

براشون آهنگ می زنی .

عین "بز" اولش نگاه می کنند . بعد دست می زنند . دلت نمی خواد از رو صندلی

پا شی ، خسته شدی .

یکی بعدا بهت میگه : فرق من با تو چیه ؟

یکی دیگه میگه : اون بلده تو بلد نیستی .

تو هیچی نمیگی .

نظرات ()



مقدمه ای بر بوف کور "صادق هدایت"
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی, نامعلوم و باورنکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده - اغلب باین نقش که نگاه میکنم مثل این است که به نظرم آشنا بیاید،شاید برای همین نقش است.. شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن میکند


می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ی انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آنرا ، نه ، شراب آنرا ، قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم .

فقط میخواهم پیش از آنکه بروم دردهائی که مرا خرده خرده یا سعله گوشه ی این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم ، چون به این وسیله بهتر می توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم .

آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است ؟

هرگز ، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد ، وانگهی چه چیزی روی زمین می تواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد ؟ آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند .

من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است، می نویسم .
من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه ی خودم ارتباط بدهم ، این سایه ی شومی که جلوی روشنائی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت میخواند و می بلعد ، این سایه حتماً بهتر از من میفهمد !‌

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "

نظرات ()



مرد
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

 

"لطفا برای من دعا کنید ، زنم طلاق می خواهد."

نوشتن این جمله بر روی دیوار تمام شد . درست وقتی که اولین قطره اشک از چشمان مرد ، جاری .

 پاییز ، بوی پاییز . این پاییز لعنتی با تمام زیبایی و شکوه نسبت دادنی.

مرد امیدی نداشت . نه به چیزی و نه به کسی . تنها امیدی که کور سو سو ، از جانب خدایی ، دور ، شاید سوسو. زندگی اش را باخته بود ، ساده .

تمام زندگی اش ، جمله ای که با اسپری مشکی بر دیوار نوشته بود. خشک شد . اسپری ، رنگ ، نیز .

 جملات زیر بار زندگی ، خرد شد . ریخت ، شکست ، گریخت.

پس از آن . پس از مَرد . هرکه از آنجا گذر کرد ، اشکی ریخت ، آهی کشید ، غمی دید.

 

 

نظرات ()



بهار
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
بوی عید ، سبزه ، بهار . همه و همه یاد آور کلی خاطرات .
به مناسبت فرا رسیدن بهار
شاهکاری از فریدون مشیری بزرگ مرد شعر و ادب پارسی

................................................................................​.
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
نظرات ()



چیز میز 6
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۱٠

مساوی تیم ملی ایران و صعود قاطع همان (تیم ملی ایران) را به مردم ایران و قطر و البته سراسر جهان تبریک عرض می کنیم...

فقط در همین مبحث نکته ای را عنوان کنم که : دژاگَه ! یادت باشه ، کریمی سرورته...

.....................................

صبح هم صبح های قدیم .

اولا از خواب که بلند می شدی هوا روشن بود ، دوم هوا مطبوع و دلنشین بود.

چیه الان ؟ از خوابِ ناز با هزار بدبختی و غرغر بلند میشی ، هوا که روشن نیست ؛ هیچ ، بلکه سگ هم از سرما میلرزه دیگه چه برسه با آدم ها...

....................................

یاد یک عکس افتادم ، اشک توی چشمام حلقه زد ...

الان ندارش ، اگه داشتم می شستم یه دل سیر گریه می کردم و با آدماش درد دل...

..................................

دریا ، همان دنیای راز بیکرانه ،

دریا ، همان آغوشِ بازِ مادرانه ،

دریا ، شگفتا ، هردو ، هم گهواره ... هم گور... !

نظرات ()



چیز میز 5
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/٩

یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها شد

به هر حال آشغال ها رو ساعت 9 دم درب منزل بگذاریم.

........................................................

دایناسور !

تا به حال با یک نمونه ی زنده ی آن برخورد داشته اید ؟!

عجیبه ولی طوری در ذهن انسان ها جا افتاده که انگار همین 2 یا 3 سال پیش منقرض شدن !

.....................................................

آیا یک الاغ جوان ، سگش به یک سگ پیر ارزش دارد ؟!

.....................................................

خیلی زیباست اگر کسی در جایی منتظر ما باشد و قلبی در سینه ای برای تو بتپد و خیلی دردناک ، اگر بلعکس .

...................................................

این فرزاد فرزین واقعا چی فکر کرده ؟ این که بلا نسبت شما، جمعا همه خر ؟!

واقعا متاسفم . اگه دستم بهش نرسه... !

احتمالا یک آهنگ دو صدایی می خونیم...

والا... !

نظرات ()



چیز میز 4
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۸

فضای کلاس دَم کرده ، پرده ها کشیده شده ، تقریبا همه بچه های کلاس خوابیدن . چند نفری خُر خُر می کنن . حتی زرنگ ترین بچه ی کلاس هم که به "خرخون کوچولو " معروفه از گزند این موج بهاری در امان نمونده و با جان کندن پلک هایش را نگه داشته ، کاری که بیشتر بچه ها زحمت انجامش را به خودشان ندادند...

بیست دقیقه تا زنگ داریم...

استاد خطاب به من : فلانی ! بیا این ثابت تعادل ها رو حل کن ببینیم ... !

من : استاد ، میشه بخوابم ؟!

استاد : نه عزیزم ، بیا این خوشگلا رو حل کن بعدش برو بخواب . بیا قربونت برم...

من با حالتی توام با خستگی ، غرولند کنان پای تخته :

تمامش را با سرعت باورنکردنی حل کردم.

من : آقا میشه برم بخوابم ؟

استاد : بله عزیزم ، برو اون پشت  بخواب منم الان میام پتو می کشم روت...

من : استاد میشه دیگه حرف نزنی که بچه ها راحت تر بخوابن ؟

......................................................................

فضای کلاس دَم کرده ،پرده ها کشیده شده ، تقریبا همه بچه های کلاس خوابن.

منم نیز...

بیست دقیقه تا زنگ داریم...

نظرات ()



چیز میز 4
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/٦

مثلا من به صورت فرضی یه بنده خدایی رو دوست دارم ! بعد مثل همیشه یکسری اتفاقات تخمی تخیلی پیش میاد و اون به قول "دکتر" وارد زنجیره ی عشق میشه و کسی دیگه ای رو دوست داره ، البته این زنجیره اینجا بلعکس میشه چون اون طرف هم اونی که من دوسش دارم رو دوست داره ! تا اینجا مفهومه ؟!

خـــــــب ؟

بعد همینطور که من دارم یکی از همین چیز میز های کذایی رو می نویسم اونا دارن برنامه ریزی می کنن تا با هم برن مسافرت، عشق و حال...

من همچنان او را دوست دارم !

بعد اونا می رن دقیقا آرزوهایی که من داشتم رو برآورده می کنن ! به قول شاعر که میگه : شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه...

به عنوان مثال :

پسره میگه : برو گم شو از اون چشمه برام آب بیار ( لوکیشن جنگل).

دختره (همون که...) : چشم عشقم به روی چشم ، شما جون بخواه .

این خیلی خیلی زیاد رمانتیکه ! اصا یه چیزی فراتر !

بعد این قضایا می گذره و اونا از سفر برمی گردن و دختره یه دختر میزاد که خیلی شبیه باباشه . دختره بزرگ میشه و بعد بابایی میشه و از این داستانا...

حالا یه آرزوی محال مونده که میگه :

پسر: عشقم !

دختر: وای ! جانم ! یه بار دیگه بگو !

پسر با خنده ای خاص : عشقم ! اون خرسه رو می بینی اونجا ؟( لوکیشن جنگل)

دختر : آره نفسم ! ( اینجا پسر کاملا حالش به هم می خوره)

پسر : برو ببین چی کارت داره ...

اونم میره دیگه

این یه عشقی به سبک سورئال با رگه های رمانتیکه ...

که دو نفر به آزادی ابدی می رسند

..................................................

آره دیگه !

نظرات ()



چیز میز 3
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/٥

اوه اوه ! این یکی از همان مسئله های بغرنج زندگی است ، این که 19 اسفند کنسرت دارم و امروز 5 اسفند دارم چیز میز می نویسم و انگار نه انگار . توکل به خدا...

جدا دعا کنید، عمیقا دعا کنید، هرطور صلاح می دونید دعا کنید !

.....................................................

امروز صبح ، ظهر از خواب بلند شدم !

همین که توجه می فرمایید ممنون

..................................................

مسئله ی اصلی این چند ماه آخر است ! وقتی که نارسایی های تحصیلی به بالاترین حد خود میرسند و در اواخر بهار موجب سکته و یا سکته های ناقص می شوند...

..................................................

خداوند رفتگان شما را هم بیامرزد ...

این می تواند امتیاز خوبی داشته باشد ، مثلا 100 امتیاز ، حالا چی را نمی دانم اما هرچیزی ، در هر زمینه ای امتیاز آور باشد لابد خوب است دیگر !

...............................................

به خانواده خیلی سلام برسونید ، از همان سلام های گرم اول صبح !

نظرات ()



چیز میز 2
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/٤

کباب سبزیجات چیست ؟

چیزی که باعث می شود نقرس معنا پیدا کند ...

................................

خیلی بد است که یک آدمی ، بنده خدایی ، زنی ...

اینقدر آویزان (آویزون)  این و آن باشد و کسی او را به خانه اش راه ندهد

کسی نیست بگوید ، آخر زن حسابی ، نون و آبت کم بود ؟ چی چیت بود که پاشدی از کشور غربت که الان اینجا برات بیشتر شبیه غربته را افتادی اومدی تا شاید فرجی بشه و خری، خر تر از خودت به تو جا و مکان بدهد !؟

.............................................

هیچکس تنها نیست : ارواح عمت...... ! (اسکی)

با خرید لوازم خانگی، (بوووووووووووووق) از امکاناتی نظیر: یک دستگاه تلویزیون تمام HD 70 اینچ ، سفر به هرجا که حال کردید ، استخر ، سونا ، جکوزی ، با ... ؛ به تعداد هر نفر یک خانه ی 1000 متری ... بهره مند شوید ، به جون تو که می خوام دنیات نباشه !

..........................................

بی تو مهتاب شبی باز در  آن گوشه نشستم

همین دیگه ، فرداش دوباره مثله دستِ خ... (dunky handel) در آن گوشه نشسته بودی ، حالا کوچه که جای خود دارد ! والا...

..........................................

از اول بگو دیگه !

نظرات ()



دستنویس صادق هدایت + عکس
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱٢/۳
صادق هدایت
مثلاً اندازه اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود....
 
دستخط صادق هدایت داستان‌نویس معاصر؛ او این متن را در آذر 1324 نوشته است.
 
دست نویس صادق هدایت
دست نویس صادق هدایت
 
من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی‌مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام، اما پیش‌بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته.
اگر برای علاقه خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانه زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچه چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیده خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلاً اندازه اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود.
این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکته برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش‌آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو‌به‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌ است روی هم رفته موجود وازده بی‌مصرف قضاوت محیط درباره من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
نظرات ()



زرافه
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

سوسک هم موجود تنهاییست ، درست مثل زرافه .

آیا زرافه ها حق معاشرت با سوسک ها را ندارند ؟ چرا ؟

زرافه ای را از نزدیک می شناختم. تنها غذایی که می خورد برگ بود ... طفلک

یک روز بی مقدمه به او گفتم : از اینهمه چیز یکنواخت خوردن خسته نمیشه ؟

ولی زرافه نتوانست به من جواب بدهد چون زرافه ها اصولا نمی توانند با انسان ها حرف بزنند مگر در موارد بسیار استثنایی که من به شخصه مشاهده نکردم...

زرافه قد بلندی دارد ... یا شاید فقط گردن بلندی دارد ؟!

دوستی می گفت زرافه ها از دوران مزوزوئیک به بعد است که مشغول حیات و زرافگی هستند و قبل از آن "شیر" بودن . روزی شیر های آن موقع (زرافه کنونی) تصمیم می گیرند که توبه کنند و دیگر هیچ حیوان بی گناهی را نکشند ، عده ی کمی از این شیر ها به عهدی که با خود بستند وفادار می مانند و به زرافه تبدیل می شوند و بقیه هم به عنوان شیر همچنان مشغول فعالیت هستند .(چه کلاهی سر زرافه های کنونی بیچاره رفت ! )

حالا اینکه چرا گردنشان بلند شده خدا می داند و من هرچه تحقیق کردم به نتیجه ی قابل قبولی نرسیدم مثلا نتیجه یکی از تحقیقات این بود که : همانطور که شیر ها مشغول خوردن برگ درختان بودند ناگهان متوجه شدند که برگ های پایینی تمام شده و گردنشان را بلند کردند تا برگ های بالایی را بخورند و الی آخر...

این بود داستان زرافه ها...

نظرات ()



فانوس
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

فانوسم شکسته است

فانوسم نیست !

شهاب سنگم دیشب

در میان باغچه گم شد

سبویم شکسته است

...

دیشب

فانوس شکسته ام را

با تابوتش بردند

در تشییع جنازه اش ؛

شهاب می گریست

نظرات ()



روزانه 1
نویسنده: ا.م - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

روزها چیست ؟

مهم این است که مال ما نیستند !

چیزی که مال تو نباشد ، بهتر است ندانی چیست !

.....................................................................................

در وسط اتاق خالی و بی اساس نشسته

مشغول به تمرکز کردن روی چیزی ...

 - به جان خودم پیدایش کردم

- چه چیز را ؟

- زندگی ، عشق ، محبت !

- کجا بود ؟!

- سمت چپپت ، زیر اون قالی زوار در رفته ...

- یک دقیقه صبر کن

یک قدم ، دو قدم ، هزار قدم

کجاست قالی ؟!

.......

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »